تبليغاتX
مرد یخ زده...!!


مرد یخ زده...!!

فكر مي كنم...يا به عبارتي كله ام را به كار مي اندازم!

به خودم كه مي آيم درك اطرافم سخت و سخت تر مي شود...يك قدم!يك وجب!يك انگشت... فاصله مان از اين هم كمتر است!

بيش تر كه كله ام را به كار مي اندازم مي فهمم كه چه قدر نزديكيم و چه قدر دوريم! فرسنگ ها فاصله داريم آن قدر كه اگر فريادي بزنيم صداي هم را نمي شنويم!

 وضعيت مضحكمان را مي سنجم! بعد از اين همه وقت كه فاصله مان يك قدم!يك وجب!يك انگشت...است ما خود خود سكوتيم! قورتش داده ايم و كمي با هضمش دچار مشكل شده ايم!

من آسمان را مي بينم...درخت ها را...و تويي را،كه مني را ، زيرچشمي مي پايي!

من نتوانستم! نتوانستم جلوي لال شدگي ام را بگيرم! جلوي كشمكش دروني ام براي بيان حرفي، كلمه اي يا جمله اي هرچند كوتاه...

غرور احمقانه مان راه حرف را مدت هاست كه مسدود كرده.

زمانمان مي گذرد .چند كلمه هرچند كوتاه و چند قهقهه هرچند آرام...گذر سريع زمان متعجبمان كرده. من همچنان سرسختانه نشسته ام. برمي خيزي.دستت را جلو مي آوري و من كه با تو دست مي دهم از كوچكي دستانم متعجبم! انگشتانم را كه در ميان انگشتانت گم شده اند...

مي روي...و دوباره ديدارمان مي رود براي بعد...زماني كه با ديدن يكديگر تعجب مي كنيم. از بزرگ شدگي زودرسمان! و ما، سكوت اختيار مي كنيم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:46 توسط مرد یخ زده| |

مرا با طناب به خودت بستي و از اين سر دنيا تا آن سر دنيا با خود كشاندي!

تن زخمي مرا بي رحمانه با خودت حمل مي كردي و خستگي ناپذير بودي...استراحت مي خواستم..آب نيز و مرحمي براي تمامي زخم هايم.

كمي وقت مي خواستم تا نفسي تازه كنم..كمي وقت براي شل كردن گره ي محكمي كه بر گردنم انداختي... كمي وقت براي ديدنت به اندازه ي تمامي سال هاي نديدنت...

سنگ ها تيز بودند..تمامي شان و مرا شقه شقه مي كردند...كمي وقت مي خواستم براي خشك شدن تمامي خون هاي جاري شده...

نمي ايستادي و گه گاه كه خسته مي شدي مرا سخت تر و سخت تر  بر زمين مي كشاندي

من فقط كمي وقت مي خواستم...به اندازه ي چند ثانيه كمي وقت كه هرگز به دستش نياوردم

روزي كه طنابم را پاره كردي و رهايم ساختي...من كمي وقت مي خواستم براي بودنت...من كمي پارچه ي تميز مي خواستم تا اشك هايم را نبيني...كمي آب مي خواستم تا آخرين تصويرت صورت چرك و خونين من نباشد...

طناب مرا كه بريدي...دنيايمان را جدا كردي...مرا بر روي تكه سنگ هايي كه در زير آفتاب سوزان شده بودند رها كردي...جاي طنابت روي گردنم هنوز به جا مانده...و آخرين تصوير من از تو..از دور شدنت ...از طناب بريدنت...از رفتنت...از رها كردنم...يادم مي آيد

زمين تكه تكه بود..خشك و بي آب و علف. بر زمين افتاده بودم و تصوير مبهمي از كفش هاي پاره ات داشتم...مزه ي خون در دهانم عادي شده بود.. قدم هايت را مي شمردم و مي ديدم...دور شدنت را نيز

تمامي شان را در ذهن دارم و من ، كمي وقت مي خواستم...كمي وقت براي بيش تر بودنت!

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:35 توسط مرد یخ زده| |

آن زمان كه احساس مي كني به يكباره تمامي غم هايت از ديواره دلت ريزش مي كنند و آن ته ته، ته نشين مي شوند...آن زمان كه چشم هايت براي هميشه خشك مي شوند و دست هايت ميل به بالارفتن و تكان خوردن را از دست مي دهند...آن زمان كه دلت مي خواهد به روي عقربه ي ساعت مچي ات تف كني تا از حركت باز ايستد...

آن زمان...زماني كه شايد قلبت براي يك دهم ثانيه بايستد و تو حركت نكردنش را حس كني.شايد ترك برداشتنش را نيز!

ما آشنا مي شويم كه جدا شويم،دوست مي شويم كه خداحافظي كنيم و مي آييم، كه برويم...

رفتن بي قيدت را، گام هايي كه هرگز برنداشتي و دستي كه هرگز تكان ندادي...دنيا را كه در لحظه ي خداحافظي مان سكوت اختيار كرده بود...همه و همه را دوست داشتم.

گام هايي را كه اگر برداشتي و دستي را كه اگر تكان دادي و  نديدم و دنيا را كه اگر هم با كسي حرف زد درگوشي بود تا خاطرم مكدر نشود، همه و همه را دوست داشتم!

و شايد خدايمان از ياد برد كه در خلقت من كلمه ي خداحافظي را جا دهد و مرا وادار به گفتن كلمه ي فعلا نكند..

فعلا دوست من...فعلا با اينكه دنيا دنيا دلم برايت تنگ خواهد شد و شايد در نبودنت بيش تر از هر لحظه به بودنت فكر كنم...

فعلا دوست من باشد كه بعدها همديگر را ببينيم...شايد گذرمان به هم خورد و شايد جايي و در مكاني يكديگر را ديديم ولي نشناختيم.

فعلا دوست من! فعلا با اينكه مي دانم دلم برايت دنيا دنيا تنگ مي شود و چاه هميشه خالي دوست را در عمق وجود من عميق تر كردي...

فعلا!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:11 توسط مرد یخ زده| |

 صداي ناله هاي تو است كه مرا به سوي خود مي كشاند...جايي در ميان تاريكي زوزه كشيدنت  ديدني است. خم شدن قامتت، سري كه لا به لاي دست ها قايم شده و موهايي كه از هميشه نامرتب تر است.

تو خستگي هايت را مي گريي...آرام آرام بر گونه هاي سردت جاري مي شوند و سرانجام ، بر زمين مي افتند !صداي چك چكشان در فضا طنين مي اندازد.

تو اندوه هايت را آه مي كشي .بخار آه هايت در هواي سرد توصيف ناشدني است.

تو بغض هايت را مي گزي...دندان هايت را ناشيانه روي بغض ها مي كشي تا مبادا كسي از وجودشان باخبر شود.

تو كينه هايت را دفن مي كني..در همان جاي هميشگيشان...جايي در عمق وجودت...جايي در ته، ته، تو.

جايي در ميان تنهايي با  كورسوي اميدي از نور، سايه بازي مي كني...جايي در عمق وجودت جايي در ته، ته ، تو...


------------------------------------------

پانوشت 1: ويرايش نشده است..و سر صبر ام نوشته نشده!

پانوشت 2: تولدت مبارك مرد يخ زده!

پانوشت 3: من و مرد يخ زده از تنها كسي كه تولدشو يادش بود تشكر مي كنيم!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:1 توسط مرد یخ زده| |

وارد که می شوم آرام آرام جلو می آیم...ظاهرت خوب است. یکی دو جمله که می گویم تازه همه چیز را می فهمم...تلاشت را برای بیان کلمه ای هرچند کوتاه، حرکات سرت که اختیارشان از دستت در رفته و دهان شل شده ات را...

حیران می شوم..حیرانی می کنم اما در درونم..ادب حکم می کند همه چیز را بروز ندهید!!

تمام شب تو را زیر نظر دارم..تک تک حرکاتت را. آن خیرگی عبثت را...نگاهت تهی از هرگونه احساس است. هیچ چیز توجهت را جلب نمی کند و مدت هاست سکوت اختیار کرده ای...همهمه است. گفت گو های ۲-۳ نفری اما تو تنهایی... هیچ کس با تو حرفی نمی زند یا تو با هیچ کس حرف نمی زنی ...شاید می ترسی..می دانم از حیرانی های اطرافت می ترسی.

چیزی نمی خوری. حرکت دست هایت ناهنجار است و تو ، می ترسی از تمام توجه هایی که به آنها  جلب می شوند...آن چنان هستی گویی هیچ چیز را در اطرافت نمی شنوی. هیچ چیز را، حس نمی کنی...

تو سکوتی..تو معنای واقعی سکوتی..تو دردی تو ترسی تو...تو مرگ را بیخ گلویت حس می کنی...دست هایش را..عطشش را... تو همه چیز را خوب خوب می فهمی.

تو تنهایی...فارغ از هرگونه اشتیاق..خجل زده ای که حتی نمی توانی به خوبی راه بروی و غذایت را در دهانت می گذارند...

چه قدر تنهاییت فکر مرا مشغول کرده...چه قدر ها که نمی توانم نگاهم را از تو بدزدم.

 آن زمان که کودکی را می بینی نگاهت وصف ناشدنی است.

دست و پا زدنت را می بینم...دست و پا زدنت را در منجلاب دنیا می بینم تو رو به تباهی می روی و چه قدر  این گونه بودنت دردناک است. تو خوبی اما تا به حال کسی اینجوری فکر مرا به خودش مشغول نکرده بود...

تو خط پایان را احساس می کنی...آشفتگی ات همه چیز را بیان می کند. تو مدتهاست که خط پایان را بو کشیده ای!! 

تو خیلی خوبی...زودتر خوب شو...زود زود زود...

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:28 توسط مرد یخ زده| |

و تو اولینشان نبودی که رهایم کردند...!!

آن زمان که برای همگان مرده بودی، تنها این من بودم که هنوز هم، به تو ایمان داشتم. و آن زمان که جز سایه ی مبهم و خفیفی، چیزی دیگر از تو در تصور دیگران به جا نامانده بود، من تو را به عینه در برابرم می دیدم...

فکر نبودنت آزارم می دهد! آن طور که مرا از درون می جود تا تمام شوم! چه می شود اگر باری دیگر لبخند زنان به این سو بیایی و آرام آرام، آرامم کنی!!

و تو اولینشان نبودی آن زمان که در ناآگاهی من با قدمهایی روان از کنارم گذاشتی و یکایک درها را محکم و بدون مکث پشت سرت بستی و وزش نسیمی که از به هم خوردن درها به من می خورد مرا می لرزاند!

آن زمان که من چشم هایم را باز  کردم و آگاهی ام به دست می آمد، چیزی از تو نمی دیدم...

و تو اولینشان نبودی که بی خداحافظی رفتند، و آخرینشان نخواهی بود...

و نمی دانم چرا نفهمیدی که ممکن است من هم به مانند سایر انسان ها از درون بشکنم و نخواستی این را باور کنی که من را هم، انسان آفریده اند!!

فعلا!

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:10 توسط مرد یخ زده| |

هیچ کس نفهمیدمان...

اما بیا، ما کسی را بفهمیم تا لااقل، نفهم از دنیا نرویم!!!

فعلا!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:5 توسط مرد یخ زده| |


Design By : Night Skin